تبليغاتX
دارالمجانین

دارالمجانین

در نظر من دنیا دارالمجانینی است بی انتها

قرارمان فصل انگور...!


قرارمان فصل انگور...!

شراب که شدم بیا.

تو جام بیاور...

من جان!


                                           <<رحمان عباسی>>

http://khakeman.com/wp/wp-content/wine-glass.jpg




آدم نه باید بی دل بماند و نه دو دل!

باز لطف بی دل ماندن در عاشقی ست

اما دو دل ماندن...

به مرگ تدریجی می ماند!




پی نوشت 1:

کاش شراب میشدم. تا دست کم فقط یک لحظه، فقط یک دم، عاشقی میکردم یا حتی... فقط یک لحظه، فقط یک دم، بلد میشدم عاشقی کنم!


پی نوشت 2:

دو مطلب بالا هیچ ربطی به هم ندارند!




بعد نوشت:

از همه ی دوستانی که تو غیبت طولانی مدتم همراهیم کردن، بی اندازه سپاسگزارم و به خاطر این غیبت غذرخواهی میکنم.[گل]

حقیقت اینه که درس و دانشگاه و کلاس ها بیش از انتظارم وقتم رو میگیره! متاسفانه وقت کافی برای به روز کردن وبلاگ ندارم:(


مطلب دیگه اینکه من هنوز تو بخش نظرخواهی بعضی وبلاگ ها مشکل دارم و نمی دونم چطور این مشکل باید حل بشه!


وبلاگ بینهایت زیبای ANNIVERSARY ، آقای امیرصابر نعیمی عزیز،[گل]

باز هم گل کاشتید! بخصوص در دو پست آخرتان. از گزیده های به حق زیباتون از شمس لنگرودی، عباس معروفی و صائب تبریزی (که واقعا شاعر تک بیت های ناب است) بگذریم، اشعار خودتون واقعا واقعا خوب بودند. از ته قلبم از خواندنشان لذت بردم.

و به خاطر لینک ترانه ی "اگه یه روز بری سفر- فرامرز اصلانی + داریوش" خیلی خیلی ممنونم. من عاشق این آهنگم و عاشق فرامرز اصلانی و داریوش!؛)


وبلاگ چو ایران نباشد، تن من مباد، آقای سرافراز ایرانی عزیز،[گل]

از مطالب جالبتون واقعا لذت بردم. خبر درگذشت جناب بدیعی واقعا من رو هم متاثر کرد. از دست رفتن این افتخارات بزرگ، جدا آدم رو ناراحت میکنه.

مطلب آخرتون راجع به امیر قطر هم که چیزی برای گفتن باقی نمیگذاره! جدا اسف آوره!


از سایر دوستانی هم که نامی ازشون ذکر نکردم و همیشه به بنده لطف بی اندازه داشته ان، ممنونم.[گل]


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 21:14  توسط مریم  | 

حرف هایی که در دلم قلمبه شدند!


gu4987dl6mk6r2dmyb4.jpg


همیشه سعی کردم عاشق همه چیز و همه کس باشم. عاشق زندگی و دنیا و آدم هایش، و در عین حال به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نباشم. طوری که اگر روزی مجبور شدم همه چیز و همه کسم را بگذارم و بروم، دلتنگ شوم اما حسرت هیچ چیز و هیچ کس را نخورم.

مخصوصا در مورد آدم های زندگیم. دلم می خواست دوستشان داشته باشم از ته ته قلبم، اما وابسته شان نشوم. اگر روزی نبودند دلم برایشان تنگ شود، اما اینطور نباشد که بدون آن ها نتوانم ادامه دهم!

به بیان دیگر می خواستم معنای زندگیم نباشند، در جریان زندگی کنارم باشند.

در دوره ای از زمان، تا حدود زیادی موفق بوده ام. زمانی بود که همه چیز و همه کس را دوست داشتم. همه چیز در نگاهم زیبا بود و البته شخصیتی مستقل داشتم.

از یک زمانی یا یک جایی به بعد ( خودم هم دقیقا" نمی دانم از کی یا کجا!)، قسمتی از راه را اشتباه رفتم! داشتم بیراهه می رفتم و البته قاعدتا" آن موقع خودم نمی دانستم!

اشکال کارم اینجا بود که آدم ها تبدیل شده بودند به معنای زندگیم. بعضی آدم ها که دیگر داشتند می شدند خود زندگیم!

نمی دانم چه مدت اینطور زندگی کرده ام، چند ماه یا چند سال. اما یک جایی خود این آدم ها، به خودم آوردندم! دستشان درد نکند! با بی محبتی ها و بی وفایی ها و کنار کشدنشان خوب نشانم دادند که راه زندگیم بیراه شده است. یک جایی به خودم آمدم، دیدم در جاده ی خاکی زندگیم آدم هایی هستند که نباید باشند!

نمی دانم آن ها ارزش زندگی مرا داشتند یا نه. نمی دانم حتی خودشان دلشان می خواست در جریان زندگیم باشند یا نه. اما از آنجا که همیشه به حکمت خدا ایمان داشته ام، بنا را گذاشتم بر این که اگر اکنون هستند، حتما باید می بوده اند! باز هم دستشان درد نکند که این همه وقت مرا تحمل کرده اند...

خلاصه اینکه یک جایی از زندگیم فهمیدم، آدم هایی که نمی دانم حتی چقدر باید در جریان زندگی همراهم بوده باشند، برایم شده بودند معنای زندگی. اولین بار که چشم باز کردم و خودم را در بیراهه دیدم، وحشت برم داشت. ترس و اندوه توام وجودم را فراگرفت. راهی که آمده بودم مشخص نبود. نمی توانستم برگردم، چون زندگی برگشتی ندارد. شبیه آدمی که در بیایانی ایستاده و هیچ راهی در نگاهش پیدا نیست. شروع کردم به حرکت به دنبال راه، اما هرچه بیشتر رفتم، بیشتر گم شدم. حتی نمی دانستم کجای زندگی هستم؟!

بعد ترجیح دادم فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. بهتر بود به مسیرهایی که آمده ام فکر کنم تا اینکه دائم سرگردان باشم. برای بهترین دوستم گفتم گمشده ام. حرف هایش برایم مانند الهامات یک فرشته ی الهی بود وسط بیایان! شاید خودش نداند، چه کمکی به من کرد، اما، او برایم چیزهایی را یادآوری کرد که در بیراه زندگی گمشان کرده بودم; نشانه های راه را که فراموش کرده بودم. به نشاته های فرشته ام فکر کردم. راست می گفت! همه ی نشانه هایش درست بود... بد بیراه رفته بودم.

حالا دارم تلاش می کنم برای برگشت به زندگی. دارم خوب مقاومت می کنم در مقابل این همه اندوهی که وجودم را فراگرفته. این بیراه رفتن برایم گران تمام شد! وحشتی که پس از آن در وجودم رخنه کرد، و اندوهی که هنوز خانه ی قلبم را رها نکرده، سخت تکانم داد. در تمام زندگی این چنین احساس خلاء نکرده بودم. فرض کن کسانی معنای زندگیت باشند و ناگاه خودشان را کنار بکشند! زندگی چگونه خواهد بود؟! احساس آدمی را داشتم که نباخته ، بلکه بد باخته!

دارم همه ی تلاش خودم را می کنم تا دوباره برگردم به شاهراه زندگی، با معناهای درست و آدم هایی که در جریان آن همراهم باشند. احساس می کنم به بازنگری های بنیادی در روابطم، نگاهم به آدم ها وبرخورد با آن ها نیاز دارم.

اما... آن ها که زمانی معنای زندگیم بودند و خودشان را کنار کشیدند... آن ها که بیراه رفتن من گناهشان نبود، اما کنار کشیدنشان برایم هنوز غیر قابل توجیه است، دیگر برایشان سهمی در جریان زندگیم قایل نیستم، مگر همان اندازه که خودشان نقش ایفا کنند. اگر حتی به اجبار در زندگیم هستند، یعنی باید باشند، یعنی خدا اینگونه خواسته، پس حرفی نیست. اما، سهمشان همان قدر است که خودشان بخواهند، و نه بیشتر.

درست است که دیدنشان مرا یاد روزهای وحشتم می اندازد، اما واقعا نمی توانم برای همیشه کنارشان بگذارم. حقیقتش، نه می توانم و نه می خواهم! هر چه هم که باشد، یک زمانی برایشان ارزش زیادی قایل بودم. آن ها هم که بخواهند کنارم بگذارند، من نمی توانم! هر چند هنوز گاهی پیش می آید به این فکر کنم که همین هم برایشان زیاد است! اما به خودم نهیب می زنم...

هنوز به شاهراه زندگی نرسیده ام، اما تلاش می کنم. به وضوح زمان زیادی لازم است. هنوز غم در دلم خانه دارد، هنوز وحشت در جانم ریشه دارد، اما کم کم بیرونشان می کنم. بودن بیش از اینشان و بودن این چنینشان، به مرگ می کشاندم...


برای خودم آرزوی موفقیت می کنم!




فوق العاده است! امروز اولین روز گرم ترین ماه ساله و داره بارون میاد!

ممنونم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...




فردا دوم مرداد سالمرگ درگذشت شاملوی بزرگه. روحش همیشه شاد و یادش همیشه گرامی.

(این مطلب به نقدا" بماند تا در  پستی درخور و شایسته، یادی هزارباره از شاعر بزرگ آزادی بکنم.)

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 20:45  توسط مریم  | 

به مناسبت سالگرد درگذشت استاد خسرو شکیبایی



سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...


از نو برایت می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما...

تو باور نکن!

سید علی صالحی

@};-


دکلمه ی بینهایت زیبای این شعر، با صدای مرحوم خسرو شکیبایی دوست داشتنی رو، از اینجا بشنوید.


http://www.eramnews.ir/files/fa/news/1387/5/7/1043_466.jpg


دیروز 28 تیر، سالروز درگذشت استاد خسرو شکیبایی بود.

یادش گرامی و روحش همیشه شاد. @};-




لازمه به خاطر غیبت طولانی مدتم شدیدا عذرخواهی کنم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 13:30  توسط مریم  | 

عذرخواهی


دوستای عزیزی که با لطف بینهایتتون به دارالمجانین سر می زنین،

با سپاس فراوان!

حقیقت اینکه بی شک بنده هم به وبلاگتون اومدم و از مطالب زیباتون واقعا لذت بردم. اما در مواردی به خاطر نبود کد امنیتی، امکان گذاشتن هیچ رد پایی نداشتم!


وبلاگ anniversary، آقای امیر صابر نعیمی، مثل همیشه از اشعار بینهایت زیباتون لذت بردم. مثل همیشه عالی بود.


وبلاگ عکس و شعر و هزارتا چیز دیگه، علی آقا، بازم کلی به خاطر طنزهای زیباتون کیف کردم!


عذرخواهی بنده رو بپذیرید.

+ نوشته شده در  شنبه 14 خرداد1390ساعت 12:37  توسط مریم  | 


شبیه مردی شده ام که

پشت دود سیگارش

با خود میگوید:

باید ترک کنم سیگار را،

                      خانه را،

                         زندگی را،


و باز پکی دیگر می زند به...


                                                  <<مرتضی محمودی>>


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 23:40  توسط مریم  | 

...



مادربزرگ سعیده چند روز پیش رفت.

رفت و من نتوانستم پیش از رفتنش، حرف هایی که توی دلم بود را به سعیده بگویم، تا بداند که خوب و بی نهایت خوب همه ی حسی که هر لحظه از ترس از دست دادنش در قلبش خانه کرده بود، درک میکردم.

هیچ وقت نتوانستم همدرد خوبی باشم! برای کسی که عزیزی از دست داده. هرچند تجربه ی از دست دادن عزیزان خودم همیشه، باعث شده بتوانم همه ی حس و حال آنکه نازنینی از دست داده را درک کنم. اما در ابراز همدردی با دیگران در گذران چنین لحظات وحشتناکی به خودم صفر هم نمی دهم!

در تمام مدتی که مادربزرگ سعیده در بیمارستان بود، بارها و بارها خواستم حرف های قلمبه شده توی قلبم را برای سعیده بگویم که بداند درکش میکنم. که بداند این لبخند مسخره که همیشه روی لبم هست و من بلد نیستم از روی لبم برش دارم و بندازمش توی آشغالی، دلیلی نیست برای اینکه قلب به ظاهر گنده ام مالامال از اندوه نیست، که فشرده نمی شود وقتی به این فکر میکنم که یادم باشد به سعیده بگویم: اگر اتفاقی برای مادربزرگت بیفتد، هیچ وقت، هیچ کدامتان، باور نمی کنید که دیگر نیست. هیچ وقت، هیچ کدامتان، رفتنش را قبول نمی کنید. فقط چون همه تان آخر سر مجبورید برگردید سر خانه و زندگیتان و کارهای روزمره تان، به نبودش عادت میکنید.

فقط عادت میکنید!

از قدیم گفته اند انسان به همه چیز عادت میکند! برای همین است که حتی وقتی بعد از دو سال یا نزدیک به سه سال، بچه ی سارا به دنیا می آید و تو ناخودآگاه یاد مادربزرگت می افتی، بی اختیار اشک می ریزی و دوباره به این فکر میکنی که شاید عادت کرده باشم به نبودنت، اما هیچ وقت باور نکردم که رفته ای. هنوز باور نکرده ام که دیگر نیستی. نیستی که نی نی ناز سارا را که تازه به دنیا آمده ببینی. نیستی که ببینی سارایی که خودت بزرگش کرده ای چند روز پیش مادر شد. یکی مثل خودت، یک فرشته ی زمینی که پسر کوچکش هیچ وقت تا زنده است، قدرش را نمی فهمد و وقتی رفت، تازه به این فکر میکند که نمی توانم باور کنم که فرشته ام، فرشته ی زمینی ام، مادرم، دیگر نیست...

نتوانستم آن موقع که به حال سعیده فکر میکردم و غصه ام می گرفت، آن موقع که چشمانش که اشک درشان جمع شده بود، در ذهنم نقش می بست، برایش بگویم: هنوز قسمت های سختش مانده سعیده! هنوز اتفاقی نیفتاده! آن اشک ها که در چشمانت حلقه بسته، هنوز وقتش نشده که فرو بچکد و دلت را هم بارانی کند! هنوز زمانش نرسیده که از غم از دست دادن عزیزت، لحظاتت پر از تناقض خنده و گریه شود! هنوز وقتش نرسیده که وسط خنده های روزانه ات، در میان صحبت های خودت یا دیگران، یاد عزیز از دست رفته ات بیفتی و هزار برابر لبخندی که بر لبت بود، غم در دلت بنشیند، و مدت ها مثل آدم های افسرده، هر لبخندی که بر لبت می آید تصنعی باشد. که هر چه هم که موضوع خنده دار باشد، تو حال خندیدن نداشته باشی! یا اصلا انگار چشمه ی خنده هایت دست کم برای مدتی خشکیده باشد!

اما نشد...

نشد که به سعیده بگویم هر آنچه که در دلم سنگینی می کرد و فکر آنچه که آن شب ها بارها و بارها، چشم خانه ی مدت ها خیس نشده ام را بارانی کرد. نشد که بگویم و اکنون دیگر دیر است برای این حرف ها... برای این آماده کردن ها!... برای این همدردی ها... که خودش این روزها تجربه میکند، و حس میکند همه ی این لحظه ها را، همه ی این غصه ها را، همه ی این بی دل بودن ها را...

حیف!


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 13:56  توسط مریم  | 

لینک های به درد بخور!

 

پست این دفعه یه کم متفاوته از مطالب پیشین.دوست داشتم چندتا از لینکهایی که به نظرم جالب یا خیلی به درد بخورن رو با دوستانم قسمت کنم. امیدوارم مفید واقع بشه.

 


 

تقویم جلالی

این تقویم را باز کنید ،آن را از گوشه پایین  سمت چپ ورق بزنید.

نکته ی جالب توجه در لینک این تقویم ویدئو کلیپی است در پایین تقویم ،که ابداع  تقویم جلالی‌  بوسیلهٔ خیام را نشان میدهد،تقویمی که ۹۰۰ سال پیش تدوین شده و هنوز دقیقترین تقویم است.

بسیار شگفت انگیز و خارق العادهٔ است . 

http://taghvim.com/

 


 

Quakes incident map 

This is amazing and somewhat scary!
Put your mouse on the orange dotts.
Check out this website. It's amazing how the pacific rim is still just shaking every
hour of the day!

 
http://quakes.globalincidentmap.com/

 


 

تمام کتاب های پائولو کوئیلو با ترجمه آرش حجازی در وبلاگ نویسنده قرار گرفت. این اقدام در پاسخ ممنوع شدن آثار این نویسنده در ایران انجام شده.

البته فکر میکنم نیاز به یاداوری نباشه که پیش از باز کردن لینک ها ف-ل-ت-ر ش-ک-نتان را باز کنید!

 

لینک وبلاگ پائولو کوئیلو:

http://paulocoelhoblog.com/2011/01/09/books-banned-in-iran/

 

و لینک دانلود کتاب ها:

Alchemist
Be Like the Flowing River
Brida
By the River Piedra I sat down and Wept
Pilgrimage
Maktub
Stories for fathers sons and grandsons
The Devil & Miss Prym
The Fifth Mountain
The Gift
The Love Letters of a Prophet
The Manual of the Warrior of the Light
The Valkyries
The Winner Stands Alone
The Witch of Portobello
Veronika Decides to Die
Zahir

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 0:4  توسط مریم  | 

می‌ترسم از عشق ...

 

می‌ترسم از عشق

از عشق می‌ترسم

این شعرهای عاشقانه که می‌نویسم

سوت زدنِ کودک است  در تاریکی

 

 

سلام و سال نو مجددا مبارک

دوست داشتم اولین پست سال جدید رو با چندتا از زیباترین اشعار شهاب مقربین شروع کنم. شاید بهونه ای باشه برای اینکه سالی سرشار از عشق و زندگی برای خودم و همه ی عزیزانم آرزو کنم...

 

 

تولد منی ...

تولد منی

بی‌سبب نیست  که هرچه بیش  قدم پیش می‌گذارم

از من دورتر می‌شوي

تو لحظه‌ی تولد منی

 

 

 

وقتی به مرگ فکر می‌کنم ...


وقتی به مرگ فکر می‌کنم
می‌دانم
باید به زندگی فکر کرد

وقتی به زندگی فکر می‌کنم
می‌دانم
چیز دیگری نیست
باید به تو فکر کنم

وقتی به تو فکر می‌کنم
نمی‌دانم
چه کنم

 

 

 

درخت انار ...

درخت انار

با گل‌هایش غوغایی کرده در حیاط

و تو این‌جا نیستی

بخندم

یا  گریه کنم

 

 

 

خیال کرده بودم که تو ماهـــــی و

من نزدیک ترین ســـتاره ی تو ام

تو خورشـــید بودی

ستارگان بی شمار را روشـــــن کردی

من در آن میان

گـــــــــــم شدم

  

 

 

بيا با هم خانه‌اي بسازيم

بي‌هيچ دري به بيرون

تنها دريچه‌اي كافي‌ست

تا به خيابان نگاه كنيم و بخنديم

به اين زنداني‌هاي سرگردان

 

 

براي خنديدن

هنوز راه‌هاي زيادي پيدا مي‌شود

مي‌تواني جلوي آينه بايستي و

براي خودت شكلك دربياوري

(اين كار فقط يك‌بار خنده‌دار است)

 

مي‌تواني بنشيني و

حماقت‌هاي زندگي‌ات را

يكي يكي  پيش رو بگذاري و  بشماري

(اين  خنده‌هاي بي‌شماري را  در پي خواهد داشت

اگرچه  كمي تلخ)

 

يا اگر هيچ‌يك ميسر نشد

بي‌دليل  بلند شو  بلند

قاه قاه  بخند

(قهقهه‌هاي هيستريك هم

گاهي گرهي را باز مي‌كنند

بگذار بگويند ديوانه‌اي

وقتي‌كه ديوانگي

تنها مجالِ توست براي خنديدن)

 

اگر باز نشد

روي ميز

دست‌هايت را به هم  حلقه كن

پيشانيت را روي انگشت‌هاي درهم فرورفته‌ات  بگذار

و  زار زار  گريه كن

آن‌قدر گريه كن

تا گريه‌ها تمام شوند

حتماً ديگر در تو جايي باز خواهد شد

براي يك لبخند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 13:0  توسط مریم  | 

بهار را به نام کوچکش بخوان که نامیراست...

 

همیشه از قدیم بهمون یاد می دادن که اون چیزی که دوست داریم رو به دیگران هدیه بدیم. واسه همین منم دلم خواست آلبوم زیبای یکی از باصداترین! های موسیقی ایرانی رو بعنوان عیدی پیشکش همه ی دوستان عزیزم بکنم.

آلبوم بسیار زیبای رسوای زمانه با صدای علیرضا قربانی و آهنگسازی استاد همایون خرم

 

 

راز دل

قند پارسی

ساز و آواز ماهور

از من بگذر

رسوای زمانه

ویولن بداهه مخالف سه گاه

فراق

 


 

رسالت بهار همانا رویاندن است و شکوفا کردن، اما هر درخت به قدر ذوق خود شکوفه میکند.

سال ۹۰تون پرطراوت و پررویش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 21:2  توسط مریم  | 

فروغ فرخزاد

 

سال داره تموم میشه و من واقعا متاسف شدم که چرا هنوز هیچ شعر و مطلبی از فروغ فرخزاد تو وبلاگ نذاشتم!

از اونجاییکه چند روزی بیشتر از روز جهانی زن نگذشته و من طبق معمول عقبم یه کم! تصمیم گرفتم که این قصور رو در همین لحظه از زمان جبران کنم!

 

«آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»

روحش شاد

 

از هر مجموعه شعر، یکی رو به سلیقه ی خودم گذاشتم:

 

از دوست داشتن (از مجموعه ی "اسیر")

امشب از اسمان ديده ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سکوت سپيد کاغذها

پنجه هايم جرقه مي کارد

شعر ديوانه ي تب الودم

شرمگين از شيار حواهش ها

پيکرش دوباره مي سوزد

عطش جاودان اتش ها

اري اغاز دوست داشتن است

گرچه پايان کار نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر کردن

شب پر از قطره هاي الماس است

انچه از شب بجاي مي ماند

عطر سکر اور گل ياس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نيابد زمن نشانه ي من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ي من

اه بگذار زين دريچه ي باز

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم تو پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو بار ديگر تو

انچه در من نهفته دريايي ست

کي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

کاش ياراي گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج درياها

بس که لبريزم از تو مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم ارام

به سبک سايه ي تو اويزم

اري اغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست

 

 

 

قهر (از مجموعه ی "دیوار")

نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

  

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

  

برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زآنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

  

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

  

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

 اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

  

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 

 

 

آفتاب می‌شود (از مجموعۀ "تولدی دیگر")
 
نگاه کُن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سایۀ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کُن
تمام هستی‌ام خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌بَرد
مرا به دام می‌کِشد
نگاه کُن تمام آسمانِ من
پُر از شهاب می‌شود
 
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل‌نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
 
به راه پُر ستاره می‌کشانی‌ام
فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام
نگاه کُن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده دل
ستاره‌چین برکه‌های شب شدم
 
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کُن که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
 
کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکُن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکُن
 
نگاه کُن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای‌لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
به روی گاهواره‌های شعر من
نگاه کُن
تو می‌دمی و آفتاب می‌شود
 
 
 
 
 
شعری رای تو (از مجموعه ی "تولدی دیگر")

این شعر را برای تو میگویم

در یک غروب تنهء تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

 

این آخرین ترانه لالائیست

در پای گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سایهء من سرگردان

از سایهء تو، دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما،نه غیر خدا باشد

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

 

آن داغ ننگ خورده که میخندید

بر طعنه های بیهده،من بودم

گفتم: که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که "زن" بودم

 

چشمان بیگناه تو چون لغزد

بر این کتاب درهم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمانها را

بینی شگفته در دل هر آواز

 

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بیقدرتر ز خار بیابانند

 

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمیبینم

نوری ز صبح روشن بیداری

 

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانهء شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهرپاک حضرت مریم ها

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستارهء طوفانست

پروازگاه شعلهء خشم  من

دردا،فضای تیرهء زندانست

 

من تکیه داده ام بدری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

 

با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من وتو ، طفلک شیرینم

دیریست کاشانه شیطانست

 

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانهء دردآلود

جوئی مرا درون سخنهایم

گوئی بخود که مادر من او بود

 
 
 

پرنده مردنی ست (از مجموعه ی "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد")

دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

 

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

 

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

 

کسی مرا به آفتاب

 

معرفی نخواهد کرد

 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

 

پرواز را بخاطر بسپار

 

پرنده مردنی ست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 19:59  توسط مریم  |